X
تبلیغات
مهربانی
سلام چند وقتی هست که اپ نکردم.مهم هم نیس.وقتی که دل ادم گرفته وغمگین باشه.حوصله هیچ کاری رو نداره.اینقد گرفته شدم که نمیدونم چه جوری میتونم رهایی پیدا کنم.بگذریم ماییم وکنکورامسال.یکی از بدبختیامون اینه.فقط کنکوری ها میدونن من چی میگم.سالی رو داریم تجربه میکنیم که هیچ وقت درکش نکرده بودیم.ایندمونو میسازه.ترسناکه نه؟بسه ناامیدی.مامیتونیم.یک کوچولو تلاش مطمئن باشید که خدا کمکمون میکنه.هرچقدر هم شرایط سخت باشه

دوستانه میگم: 

یادتون باشه هرچیو که برا خودتون میخواین برا دیگرانم بخواین 

تا به اون چیزی که خودتون میخواین برسین 



تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1392 | 17:21 | نویسنده : پرنده کوچک |

الهی

الهی به زیبایی سادگی!

به والایی اوج افتادگی!

رهایم مکن جزبه بند غمت،

اسیرم مکن جزبه ازادگی!

قیصرامین پور

بهانه ها

زنده بودن،سرودن بهانه

هرچه جز باتوبودن بهانه

ذکرنام تو یعنی تنفس

عاشقانه سرودن بهانه

خواب یعنی تورا خوب دیدن

پلک بستن-گشودن،بهانه

گریه هم مثل باران ضروری است

غصه از دل زودودن بهانه

دم به دم فال حافظ گرفتن

بخت را ازمودن بهانه

شعر دعوی،سرودن دروغین

زندگی عذر،بودن بهانه

قیصر امین پور

ماانسانیم وبا احساس زنده ایم.بس بهتر است  هر چیزی که حال مارا خوب میکندو حس خوبی را به ما میدهد.تجربه کنیم.



تاريخ : پنجشنبه پنجم بهمن 1391 | 15:12 | نویسنده : پرنده کوچک |

رنگ های زندگی          

میدانم که اسمان ابی است،ابرسفید است،کوه قهوه ای است.بال های پروانه ها رنگارنگ است ولی از وقتی که به دنیا امده ام رنگی جز سیاهی ندیده ام.

مادرم را هرروز صبح میبینم؛دستهایم را روی صورت او میکشم.حالا دیگر تمام برجستگی ها و فرورفتگی های صورتش را از حفظ میدانم.هنوز هم وقتی با او حرف میزنم،دوست دارم دستش را در دستم بگیرم.میپرسد:"چرا،دستهایم رامیگیری؟!"

میگویم:"چون از گرمی دستانت جان میگیرم."

مادر میگوید دستهای من از دستهای او ماهر تراست؛چون من عادت کرده ام که شکل هرچیز رابالمس کردن به ذهن بسپارم.ولی من دست های مهربان او رابیشتر از دستهای خودم دوست دارم.

بینی مادر در وسط صورتش بزرگتر از بینی من است ولی مادر میگوید بینی من کارامد تر است؛چون من بوها را بهتر از او احساس مینکم.از همان بچگی وقتی مهمانی به خانه ما می امد،مادر از دم در به اومیگفت که حرف نزند وبعد به من میگفت:"اگر گفتی چه کسی به خانه ما امده؟!"

من بو میشکدم وبیشتر وقت ها اسم مهمان را درست میگفتم.ان وقت مادر میخندید ونوک بینی مرا میبوسید.

افسوس که از پدرم چیززیادی نمیدانم.از وقتی که به دنیا امده ام،او بیشتر در سفر بوده است.پدر هرچند وقت یکباربه ما سرمیزند.مقداری پول دردست مادر میگذارد.پدردستی روی سر من میکشد و میگوید:"چه قدر بزرگ شده ای!"

من میدانم که او مرا دوست دارد.چون تا وقتی که پیش ماست،سعی میکند به من کمک کند.اوایل نمی خواست باورکند که فرزندی نابینا دارد وتا دوسال پیش توانایی های فرزند نابینایش را باورنداشت.

یادم می اید،یک بار او تابلویی از سفر اورده بود.ساعت دیواری را برداشت،تابلو راجای ساعت به دیوار زد وساعت را به دیوار دیگری وصل کرد.به او گفتم:"بابا ساعت را کج زده ای."

به حرفم اهمیت نداد.دوباره به اوگفتم:"بابا ساعت کج است."

با بی حوصلگی گفت:"تواز کجا میدانی؟"

گفتم:"از صدای تیک تاک ساعت میفهمم."

عصبانی شدوگفت:"من که چشم هایم میبیند،کجی ان را نمیبینم ان وقت تو...."و بقیه حرفش را نگفت.بغض گلویم را فشرد.مادر مثل همیشه به کمکم امدوگفت:"راست میگوید.خودت بیا ازدور نگاه کن!ببین کج است."

پدر ساعت راصاف کرد.اشک هایم مثل باران روی صورتم می لغزید.مادر سرم را روی سینه اش گذاشت ودر حالی که گوش هایم رامیبوسید،گفت:"من به این گوش ها افتخارمیکنم."

با همین گوش ها،ان شب شنیدم که پدر به مادر میگفت:"اینقد اورا لوس نکن.او که تا ابد نمی تواند به توتکیه کند."

پدر راست میگفت،اکنون دوسال از ان شب میگذرد.در این دو سال من از مادر خواستم که مرا با عصای سفیدم رها کند.بگذارد که خودم به کمک عصایم محیط اطراف را بشناسم.دلم میخواست خودم به تنهایی وارد اجتماع بشوم وزندگی را تجربه کنم وحالا این دو سال تجربه به من نشان داده،در دنیا کسانی هستند که به توانایی های خودشان ایمان ندارند وحتی با داشتن چشم،زیبایی های  زندگی را نمیبینند.

من امروز فهمیده ام،کورتر از من هم در دنیا هست.

به نقل از مجله سروش به مناسبت روز عصای سفید.شاید مناسبش الان نباشه.ولی این خیلی خوبه که باخوندن این متنا یک کم به خودمون بیایم.



تاريخ : پنجشنبه پنجم بهمن 1391 | 15:4 | نویسنده : پرنده کوچک |
این روزهاهیچ کس به هیچ کس اعتماد ندارد...

توجهی هم صورت نمیگرد

چه کنیم؟؟؟؟

ایامیشودکاری کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

چه کنیم باان قلبهایی که مهربان اندومهربانی میطلبند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چه کنیم باانان که خواهان دوستی اندوتوان مقابله بااین روزگارپرفرازونشیب راندارند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ومدام ازخودمیپرسند"زندگی چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

چه کس میتواندپاسخگوقلبان شکسته انان باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

انان بایدتاوان چه چیزراپس بدهند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خوبی؟

یابدیشان؟؟؟؟؟؟؟

من نمیدانم تلاش درستبرای زندگی منجربه تحقق یافتن ارزوهامیشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که شک دارم

شماچه طور؟

امافقط تنهاچیزی که بدان ایمان دارم دوچیز است:1توکل به خداو2امیدباعث پیروزی دراین نبردسرسختانه میشود.

امامتاسفانه من..............



تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | 13:3 | نویسنده : پرنده کوچک |

ون و القلم نبی است وما یسطرون حسین
طاق فلک علی است به عالم ستون حسین
خلقت، تمام حضرت زهراست خون حسین
هستی، تمام ظاهر و ما فی البطون حسین
با یک قیامت است هم الغالبون حسین

                                                           در این قیام نقطه ی پرگار زینب است

سردار سر سپرده جولان عشق کیست
تنها امیر فاتح میدان عشق کیست
عشق است حسین و گوش به فرمان عشق کیست
روح دمیده در تن بی جان عشق کیست
علامه ی مفسر قرآن عشق کیست

                                                            اذن دخول در حرم یار زینب است

ذرات و کائنات همه مرده یا خموش
در احتجاج بود زنی یک علم به دوش
آتشفشان قهر خداوند در خروش
هوهوی ذوالفقار علی می رسد به گوش

                                                            در هیبتی ز حیدر کرار زینب است

پیدا ترین ستاره ی دیبای خلقت است
زیباترین سروده ی لبهای خلقت است
زهرا ترینِ زهره ی ِزهرایِ خلقت است
لیلا ترینِ لیلیِ لیلایِ خلقت  است
شیواترین سوال معمای خلقت است

                                                        گنجینه ی جزیره ی اسرار زینب است

چشم ستاره در به در جستجوی ماه
بر روی نیزه دیده ی زینب گرفت راه
مبهوت می نمود به سر نیزه ای نگاه!
آتش کشید شعله ز دل تا کشید آه
که ای جان پناه زینب و اطفال بی پناه
                                                   راحت بخواب چون که پرستار زینب است

از نای من به ناله چو افتاد نای نی
عالم شنید از پس آن تا پای نی
تو بر فراز نیزه و من در قفای نی
آنقدر سنگ خورده ام از لا به لای نی
تا اینکه یافتم سرت از رد پای نی
                                                   عشق تو است آتش و نی زار زینب است

خورشید روی قله ی نی آشکار شد
کوچکترین ستاره ، سر شیر خوار شد
ناموس حق به ناقه ی عریان سوار شد
هشتادو چهار خسته به هم همقطار شد
زیباترین ستاره ی دنباله دار شد
                                                      در این مسیر نور جلولدار
زینب است




تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 16:2 | نویسنده : پرنده کوچک |

کاش کسی بودکه حرفهایم رامیشنید.....

من خودبودم که میگفتم زندگی زیباست امابه واقعیت این جمله شک بردم که ایاهست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

زندگی قلب من است ودرحال حاضرقلب من دردناک است.حالاخودازکسانی هستم که زندگی راخشن میدانم چون امیدراازدست داده ام.......

زندگی قلب شکسته ی من است که هرکس باگذاشتن پایش برتکه های قلبم ان رابیشترخوردمیسازد....

کاشکسی بودکه حرفهایم رامیشنید,میفهمید,رک میکرد.....

ودراین بی ابی مداوم این قطره های اب راازچشمانم نمیگرفت.......

این روزهاهمه مرامقصرمیدانند,بامن دعوادارندومن نمیتوانم دفاع کنم.شایدشایدمقصرمن باشم,نمیدانم امامتهم هم حق دفاع از خودرادارداینطورنیست؟؟؟؟!!!!

من این حق راندارم که کسی حرفهایم راگوش کندنه بشنودتنهاجمله ای که میتوانم بگویم:اه است....

من میدانم همه سختی دارند اما من هم ارامش میخواهم هرکس این حق راداردکه ارامش داشته باشد.من واقعانمیدانم.....

خداداناست ودرکارخداهم نمیتوان دخالت کرد....



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | 11:0 | نویسنده : پرنده کوچک |
به قالب وبم بدنگاه نکنیداصلاادم لوسی نیستم.فقط خواستم مهربونی رویه کوچولونشون بدم هرچندنمیشه بااینجورچیزامهربونی,دوستی رونشون دادچون توقلب ماست پس بایدبه قلبمون رجوع کنیم.خودمونوگول نزنیم,واقیته چون تووجودمونه وقابل انکارنیست.صادق باشیم لااقل باخودمون!!!!



تاريخ : یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | 12:17 | نویسنده : پرنده کوچک |
زندگی یعنی...

زندگی یعنی  مخاطره دل باسنگها.زندگی حاصلضرب خوبی هادربدیهاست که بدی هاباقیمانده میشوندوتلخ ترین خاطرات دل رامیسازند.مانده ام درتعجب که چرادل نتوانست باان لطافت نازش,عطوفت پاکش,زیبایی رخسارش پیروزشودواین سنگهاکه جزخارازکنارانها نمیرویدپیروز شدند.قصه هاچقدرشیرین اند,قهرمانان برندگان ابدی,حیله گران بازندگان ابدی.کاش قصه زندگی اینگونه بود.اماافسوس گاهی براین صفحه نمایش مکرگزیدگان همان برندگان اند.امامیشودزندگی راتغییرداد,زندگی راخشن میدانندان کسانی که امیدراازدست داده اند,زندگی رادوست داردان کودکی که تمام زندگیش توپ کوچک اوست.زندگی راتاس میداندکه هرزگاهی برصفحه منچ انداخته سرنوشت خودرارقم میزند.زندگی راگل میداندکه هرزگاهی دردستی و حق انتخاب باماست که پوچ راانتخاب کنیم یاگل را.اماکسانی هم هستندکه به زندگی امید دارندوبرای رسیدن به هدف خود درمسیران قدم برمیدارند.زندگی چیست؟چه کس میداند؟من میدانم زندگی قلب من است,زندگی بید مجنونیست که دروزش تندبادهانمیلرزد,استواراست.زندگی زیباست به قول شاعری که میگفت چشمهارابایدشست,جوردیگربایددید,چشمهایت رابشوی وزندگی رازیباببین...



تاريخ : یکشنبه نوزدهم شهریور 1391 | 12:6 | نویسنده : پرنده کوچک |

رمضان                                                                                                                                                               ر:روزه برای طاعت امرخدا.م:محبت وعشقی که براثربرکت این ماه بوجودمی اید.ض:ضیافتی باشکوه که همه ی ما,پولداروفقیردعوت شده ایم.ا:الله,نام باشکوه وباعظمت پروردگارکه باشنیدن اش جان وشوری دوباره مارا فرا میگیردون:نمازشکری الهی است که برهمه ماواجب شده است.اول واخراین ماه طاعت خداست که همه چیزرابرای ما فراهم می اورد.زیرسایه ماه میتوان به سعادت,به خوشبختی رسید.بلندشونیمه شب است,پرده اتاقت راکنار بزن از پنجره ان ماه زیبا رانگاه  کن که چگونه به تو لبخند میزند خدامیخواهدباشیرینی لبخند ماه,تلخی اخلاق عصبانی بیدارشدنت رابگیرد.باتوموافقم خواب شیرین است اما,قضاوت کن به شیرینی رضایت خداوندمیرسد؟!بلندشو...بیا...بیادستان همدیگررابگیریم به سوی خوشبختی بدویم فرصت پیش امده ممکن است هرگزتکرارنشود.بلندشوفقط سه روزوقت داریم تا365روزاینده ی خود رارقم بزنیم



تاريخ : یکشنبه بیست و دوم مرداد 1391 | 14:29 | نویسنده : پرنده کوچک |
  • سی ام اس
  • خدشه